سینمای پل توماس اندرسون سینمایی بین فضای تاریخی و درامی خیالین در لباس گذشته است. سینمایی که گاهی بر روی اقتباسی دگرگونشده از زندگی یک شخص تاریخی بنا شده است؛ مانند فیلم خون به پا خواهد شد(There Will Be Blood) یا رشتهی خیال(Phantom Thread) و گاهی مانند فیلم پیتزای شیرینبیان(Licorice Pizza) بازنمایی آزاد از روح یک دوران است. دربارهی فیلم یک نبرد پس از دیگری یا همان جنگ پشت جنگ(One Battle after Another)، شاید بتوان گفت که برای اولین بار ما شاهد آنیم که هر دو نوع زمینهی داستانپردازی تاریخی پل توماس اندرسون به یکدیگر رسیدهاند. طوری که بیننده چند بار شک میکند، آیا من دارم داستان زندگی یک گروه از افراد جنبشهای مسلحانه در آمریکا را میبینم یا اینکه صرفا در جریان داستانی خیالین از واقعیت جاری در چنین جنبشهایی قرار گرفتهام؟
از طرف دیگر زیرمتنهایی در داستان وجود دارد که با روح جاری در بازی کاراکتر اصلی یعنی لئوناردو دیکاپریو در تضاد است. فیلم مشخصا به گروههایی با شمای فراماسونری اشاره دارد که علیرغم برخورداری از منابع بیاندازه و فراقانونی، وظیفهی خود میدانند که از یک جهانبینی به شدت نژادگرا و فاشیستی حمایت کنند تا قدرت را در دست سفیدان نگه دارد. اما فیلم با تمرکز بر موضوع مهاجران و حتی تصویربرداری از دیوارهای حائل مرزی ردپای تاریخی بودن را در خود به چالش میکشد و ما در رفتوبرگشتی معلّقکننده نمیتوانیم بفهمیم که شاهد روایتی تاریخی از جنبشهای دههی شصت و هفتادیم یا واقعتی به پرده نرفته از امروز را میبینیم؟ در این میان است که واکنش این گروه نژادگرا به این جریان مسلحانهی حامیِ مهاجرت، رنگی دوگانه از آنچه بوده است و آنچه هنوز اینگونه است مییابد و استیلای تاریخ بر روان شخصیتّای داستان در فضایی دوگانه در هم میشکند. گویی انفعال امروز نتیجهی شکست جنبش دیروز است و شکستهای دیروز مبنایی بر فوران جریانهای زیرزمینی امروزند. وضعی که برنده و بازنده در آن سردرگمند و این تلاطم گهوارهوار ما را کمک میکند تا روابط دوگانهی یک پدر و دختر که از دیروز و امروزند را بهتر درک کنیم.
این فیلم همان طور که از انتخاب نامش پیدا است و همان طور که در مقدمهی طولانی پیش از عنوانش هویدا است؛ فیلمی اکشن به حساب میآید. فیلمی که در صحنهی افتتاحیهی پرطمطراقش تاریخچهی جریانی نظامیگر و خشونتطلب را روایت میکند که ساز و درفشش به ناز و نوازش روابط عاطفی گره خورده و تصادم این دو با هم، مبنای طوفانیِ تولد کودکی است که نه تنها قرار است رنگ مادر را در راه زندگانی نبیند، بلکه همیشه باید گوش به زنگ دامنگیر شدن تبعات این چموشیگریهای پیشین باشد. خطر در کمین است. یا امروز از راه میرسد و یا فردا در لایههای زیرین جامعه، در اتاقی مخفی، بین چند تصمیمگیرندهی یقه سفید و چشم رنگی، نطفهی آن بسته میشود. اما آیا کاراکتر امروزین ما این خشونت که لازمهی تحرّک اکشنهای فیلم است را باور کرده است؟ نه تنها او باور نکرده که حتی پدرش نیز که روزگاری به یل بمبگذار جریانات مبارز شناخته میشده است نیز باور ندارد شخصیت باب فرگوسن که لئوناردو دیکاپریو نقش آن را بازی میکند، آنقدر دچار باورزدایی و غرق شدن در زندگی کامجویانه شده است که وقتی دوباره هیمنهی درگیری شعله میکشد، به کمدیترین شکل ممکن در میان شعلههای ژانر اکشن به در و دیوار میخورد و از سقف و درخت به زمین میافتد! این تیرامیسویی که بین ژانرها در این فیلم طبخ شده است، به زیبایی هر چه تمامتر نشان میدهد که چگونه سرخوردگی و سرگشتگی و سرشکستگی دورانهای مبارزه و خشونت، ارادهی جدی پندار ما آدیمزادهای علاقهمند به نرمال بودن را زمینگیر می کند. چگونه میشود که در طول زمان شعارهای آرمانخواهانه به طنز تلخ و شیرین تبدیل میشود. این همان منطقی است که شخصیت نرم و کمدی دیکاپریو را در میان مصائب یک جنگ دیوانهوار تصویر میکند.
از طرف دیگر اما نیروی مخالفی وجود دارد به نام لاکجا که شون پن نقش آن را بازی میکند. او در بحبوحهی خشونت به دنبال کامجویی است و در روزگار ثبات خودش عنصر نامطلوبی است که میخواهد مبارزه و جریان بر پا کند تا مسائل شخصیش را به منزل مقصود برساند. حتی اگر به معنای فرزند کُشی یا به خیابان کشیدن هزاران مهاجر و جوان و دانشجو و دانشآموز و درگیر کردن پلیس شهری باشد. مسئله اینجا است که کنش لاکجا علیرغم برخورداری از صفات اکشن راه به قساوتی ضد اجتماعی میبرد که به ما یادآوری میکند چگونه پستی و ضعف شخصیتی چنین افرادی، واقعیت هیجانانگیز یا طنازانهی زندگی را تحتالشعاع خود قرار میدهد. این دنائت چنان بیمعناییِ عمیقی برپا میکند که مواجههی نژادپرستانهی آن قاتل شیک و پیک با لاکجا، سوز دل شاهدان داستان را خنک میکند.
کنشهای متقابلی که بین این شخصیتهای متضاد و در یک سیر زمانی طولانی برقرار است، نشان میدهد که یک ماجرای اجتماعی، چه اندازه گروههای مختلف اعم از سیاهان و سفیدپوستان و لاتینها را، در انواع طبقات و نقشهای اجتماعیشان درگیر میکند. همچنین فیلم به شکلی شخصی شده نشان میدهد که چگونه مواجههی خشونت آمیز با یک جریان اجتماعی، موجب بازتولید آن در یک فرآیند تاریخی و جمعی میگردد. طوری که در پایان فیلم نظامیگرها حذف شدند. نژادپرستان در جذب نیروی جدید ناکام ماندند اما مبارزه بازتولید شد.
نمیتوان به دقت گفت که فیلم جنگ پشت جنگ میخواهد نویدی پیشگویانه از جهان ارائه دهد که ما دوباره داریم به عصر جنبشهای فراگیر برمیگردیم و یا روایتی خردمندانه از آنچه گذشت سر میدهد. هر چه هست او در ادغام تجربهی اکنون ما از زندگی در مرزی میان گذشته و آینده موفق است.
محمد امین اسلامی دانشآموختهٔ علوم اجتماعی و فلسفهٔ غرب است و بهصورت حرفهای در حوزهٔ فیلم و سریال فعالیت میکند. او منتقدی باسابقه است که جلسات نقد و بررسیاش با استقبال گسترده مخاطبان همراه بوده است.
2 پاسخ
نقد روشنگر و لذت بخشی بود !
ممنونم از این که مطالعه کردید.